تبليغاتX
سینمایی که می رفتیم

سینمایی که می رفتیم

نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

می خواستم مطلب دیگری برای این پست بنویسم که بنظرم آمد حالا موقعش نیست، پس چون آن را ننوشتم گفتم شاید آوردن این جملات که کیومرث پوراحمد در شماره اخیر ماهنامه فیلم اول مطلبش در مورد رضا کیانیان و کتابش این مردم نازنین آورده و به گمانم از خود پوراحمد است، خالی از لطف نباشد. جملاتی که بنظرم دقیقا نشانگر رفتار و منش خود کیومرث پوراحمد با دیگران هم هستند:

"تمجید و تحسین دیگران الزاما به معنای نیکی در حق آن ها نیست. آن کسی با دیگری کردار نیک دارد که صداقت را با دوستی در آمیزد."

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:53  توسط علیرضا شیرنشان  | 

حسین عزیز چرا باید امروز اینطور خبر رفتنت را بشنوم، درست طوری که انتظارش را نداشتم، شاید اگر امروز با این آقای مهندسی که باهاش قرار داشتم حرفمان به دانشگاه یزد نمی کشید، حالا حالاها هم نمی فهمیدم که رفته ای، هر چند امروز هم که فهمیدم بیش از دو ماه است که نیستی خیلی دیر است. یادت هست کلاس دوم دبیرستان امام محمد باقر بود که زیادی باهم قاطی شده بودیم، روی یک میز و نیمکت می نشستیم، من وسط و تو و شیخ السلام کنارم. تو چون راست دست بودی سمت راست باید می نشستی و من و شیخ السلام که هر دو چپ دست بودیم  باید یکی مان سر میز می نشست و یکی وسط، ولی من در کنار تو بودن را ترجیح دادم. حسین جان یادت هست روزی که اقای روضاتی دبیر شیمی اسم من را بجای شیرنشان " شینشان" صدا زد، بعدش چقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم یا آن روزی که جواب سوالی شفاهی را بلد نبودم جوری بهم رساندی که بازهم همین آقای روضاتی قضیه را نفهمید و بعد از خنگ بودنش کلی کیف کردیم یا اینکه چقدر این یارو دبیر جغرافیمان، آقای کریمیان را مسخره کردیم، یادت می آید آن وقت ها تلویزیون یک شنبه شب ها، سریال در پناه تو را می گذاشت و صبح های دوشنبه بود که حرفمان فقط درباره رامین و خانم افشار بود یا یادت می آید که... آخرین بار فکر کنم که بعد چند سال، تابستان سه سال پیش توی سایت دانشکده مکانیک دانشگاه صنعتی بود که دیدمت، شماره های هم را گرفتیم و بجز یکی دو اس ام اس که بعد از آن بین مان رد و بدل شد، از هم خبر دار نشدیم تا اینکه امروز... حسین آقا می دانم که جایت آنجا خیلی خوب است، اگه شد جایی، میز ونیمکتی آنجا پیدا کن تا دوباره کنار هم باشیم و درس بخوانیم.

- خبری در همین ارتباط که حالا تاریخش زیادی گذشته

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 20:59  توسط علیرضا شیرنشان  | 

یوسف گم گشته،

یوسف گم گشته باز آید،

 یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور غم مخور

 کلبه ی احزان شود روزى گلستان غم مخور غم مخور

پی نوشت: دوست می دارم شعر خواجه شیراز را همانطور که استاد می خواند بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 19:27  توسط علیرضا شیرنشان  | 

اگر تلفن امروز بهرام حسین زاده نبود که متهمم کند به مخفی کاری و موذمار بازی اصفهانی و اینکه چرا تا حالا صدایش را در نیاورده ام- که خوب آنهم دلایلی داشت برای خودش- فکر نکنم حالا حالاها چیزی اینجا می نوشتم. اما حرف بهرام برای پیشگیری از اتهامات بعدی وادارم می کند که بگویم: بله دوستان، این روزها روزگار برایم طوری رقم خورده که بار دیگر دانشجو شوم، حالا تا کجا دوام بیاورم و تمامش کنم، بستگی به خیلی شرایط دارد که خدا می داند. یاحق.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 17:51  توسط علیرضا شیرنشان  | 

                          بیست و نه

رسیدم به بیست و نه، فقط یکسال فرصت دارم که در قافله بیست و چند ساله ها بمانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:8  توسط علیرضا شیرنشان  |