
پی نوشت: نگاهی بیاندازید به چهره بشاش ابراهیم حاتمی کیا و چهره خسته آقای کیمیایی در شب کارگردانان سینمای ایران و تفاوت را احساس کنید!
نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

پی نوشت: نگاهی بیاندازید به چهره بشاش ابراهیم حاتمی کیا و چهره خسته آقای کیمیایی در شب کارگردانان سینمای ایران و تفاوت را احساس کنید!
این روزها اصلا نوشتنم نمی آید، دلیلش را نمی دانم چرا، این چند خط را هم که دارم می نویسم همین طوری است، بیشتر برای اثبات بودن و وجود داشتن است، این روزها فقط شدیداً بدنبال عناصر سرحال آور هستم، مثلاً یه چیزی تو مایه های دی وی دی مستندهایی که دوست خوبم آقای مهرزاد دانش زحمت کشید و برایم فرستاد، هرچند از سه فیلم روی دی وی دی فقط امکان دیدن مستند بعد از خانم شماره 11- درباره رضا کیانیان- وجود داشت، یا مثلاً گپ دیشب با دوست مترجمم، جواد بویر حسنی، که به جای فراگیری زبان، ساعتی نشستیم و درباره شجریان حرف زدیم – آخه دیشب تازه فهمیدم که جواد هم عاشق شجریانه - و یا مثلاً ... و یا مثلاً، شما بنویسید چی!؟
پی نوشت: همین الان توی یکی از صفحات هفته بازار کار این تیتر را از قول وزیر کار خوندم: نوآوری با کارآفرینی شکوفا می شود... جالبه ما که تا این لحظه فکر می کردیم کارآفرینی با نوآوری شکوفا می شود! اصلا مگه فرقی هم می کنه!؟
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
حافظ
يادداشتي بر مجموعه مرد هزار چهره
در اينكه مهران مديري موفق ترين مجموعه هاي طنز تلويزيون را كارگرداني كرده است شكي نيست، اما بنظرم مجموعه مرد هزار چهره، كار موفقي در كارنامه مديري به حساب نمي آيد. در اين سريال نیز مانند ساير مجموعه هاي اخير مديري نمايش هجوگونه شخصيت ها و تيپهاي مختلف از جامعه امروزي در دستور كار قرار گرفته بود. مرد هزار چهره شروع خيلي خوبي داشت و با چيدمان اوليه موقعيت دادگاه و بعد نشان دادن روند شكل گيري اولين جرم شخصيت اصلي داستان- مسعود شصتچي- در قسمت اول ودوم، اين اميد را در دل مخاطب زنده کرد كه با مجموعه جذابي رو برو خواهد بود. مرحله بعد نشان دادن شخصيت اصلي در مواجه با گروهاي مختلف- پزشكان، پليسها، شعرا و تبهكاران- بود. در شروع هر بخش از اين روبرو شدن، بعلت وجود عناصري مانند معرفي موقعيت و شخصيتهاي جديد، بازيگران تازه، فضا و دكور جديد، سريال تقريباً موفق عمل کرد و مخاطب را راضي نگه داشت. اما بعد از همين بخشها- حداكتر يك قسمت از مجموعه از لحاظ زماني- اينجا بود كه بعلت نداشتن متريال مورد نياز براي خلق موقعيت هاي خنده آور، در ادامه قرار گيري شخصيت اصلي داستان با هر گروه، مجموعه افت کرد و شوخي هاي تكراري و ملال آور و بي خاصيت جاي جذابيت را گرفت و فقط گاهي تك لحظه هايي به مدد بازي خود مديري بود كه لبخندي را بر لبان مخاطب ايجاد مي کرد كه آن هم جاهايي مانند "به به" گفتن هايش توي ذوق مي زد. اگر نگاهي دوباره داشته باشيم به بخش اوليه روبرو شدن شصتجي با خانواده طبيبيان و معرفي تك تك آنها و مثلا نوع خنده هاي سيامك انصاري در اين بخش كه جذابيت لازم را دارد و در قسمتهاي بعدتر از ميزان آن كم مي شود يا پا كوبيدن هاي سربازان براي اولين بار در كلانتري و واكنش مديري در همان بخش اول كه در فصل هاي بعدي غير قابل تحمل مي شود و يا شعري كه مديري براي گروه شاعران اولين بار مي خواند و بعدتر جذابيتش را از دست مي دهد يا فصل خوب مواجهه مديري با سر دسته تبهكاران كه نقشش را خمسه بازي مي كند، اين سراشيبي جذابيت مجموعه كاملا مشهود است...اي كاش نويسندگان مجموعه كه اتفاقا آدمهاي كاربلدي هم در رشته خودشان هستند اين نكته را هم درنظر مي گرفتند كه پرداخت درست يك نمايش هجوگونه نياز به پرداخت كافي موقعيتها دارد و فقط غلو كردن برخي از عناصر داستان و تكرار مداوم آنها براي موفقيت و راضي نگه داشتن مخاطب نه تنها كافي نيست بلكه گاهي هم مشكل آفرين است، اين همان چيزي است كه سطح مجموعه مديري را با انبوه بازيگران توانايش پايين آورده است.
در خانه را كه باز مي كند، مي شناسدم، سلام و روبوسي سال نو، مي گويد بيا تو، مي گويم فقط آمده ام كه ببينمتان نمي خواهم مزاحم شوم، از پشت آيفون با يكي از خواهرها هماهنگي مي كند كه برويم داخل...حالا روي مبل قديمي خانه پدري اش كنارش نشسته ام، درست است كه هميشه آدم خندان و خوشرويي نيست ولي انگار اينبار با دفعه هاي قبل فرق دارد، از چهره اش پيداست كه اصلا حال و حوصله و دل و دماغ ندارد، مي گويد چه خبر؟ چه كار مي كني؟ مي گويم تازه فوق ليسانسم را تمام كرده ام و دارم توي يك شركت كار مي كنم، مي پرسم شما چه كار مي كنيد؟ كار جديدي را شروع نكرده ايد؟ مي گويد نه، جواب سوالهايم را گاهي فقط با يك آره يا نه مي دهد. مي گويم آمده ام كه با ديدنتان سرحال شوم اما انگار حالتان خوب نيست مي گويد از وقتي كه درِ اين چند تا نشريه را بسته اند احساس حقارت مي كند، از طالبي نژاد مي گويد كه بدهي بزرگي سر مجله هفت دارد و با لغو امتياز مجله نمي داند چكار كند، مي گويم اون فيلمنامه كه با خانم فرشچي كار مي كرديد چي شد؟ مي گويد ، هنوز تمام نشده و دارم با يك نفر ديگه رويش كار مي كنم، مي پرسم انگار توي شماره نوروز مجله فيلم نوشته بود كه قرارداد نگارش و كارگرداني يك سريال را با سيما فيلم بسته ايد، مي گويد نه و فعلا قصد ساخت سريال را هم ندارد، كمي از فروتن و رابطه شان بعد از آن اتفاقي كه در پشت صحنه فيلم آخرش افتاد مي پرسم كه او هم جوابهايي در حد راضي كردن من مي دهد، از اوضاع و احوال سينما كه مي پرسم مي گويد فعلا كه اكثر فيلمسازها ناراضي اند و وضعيت سينما خراب است و جاي كار كردن هم، تنگ تر و تنگ تر مي شود و همه فعلاً يك جورايي دست به دهن هستند، مي گويم مساعد نبودن حالاتان شايد به خاطر مرگ دوست نزديكتان محمود اسدي هم باشد كه مي گويد با رفتن او اين روزها خيلي تنها شده است... دلم مي گيرد براي او و براي همه آدمهاي مثل او كه مي خواهند در اين مملكت كار فرهنگي بكنند... كيومرث پوراحمد دو شب پيش كه چند روزي آمده بود اصفهان، براي ديدار مادر و خواهرها وبرادرهايش، اين طوري بود: خسته و بي حوصله ...
وقتي كه مي خواستم باهاش خداحافظي كنم بهش گفتم : آقاي پوراحمد! آرزو مي كنم كه دفعه بعدي سر حال ببينمتان، او هم در جوابم گفت: ايشالا!
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
فريدون مشيری

پي نوشت: نوروزتان مبارك و روزگارتان هميشه بهاري باد.
پيش نوشت: حالا كه اينا را مي نويسم چند روزي از مراسم دفاع پايان نامه ام – كه خدا را شكر عالي بود و خوش گذشت!- می گذره، مي خواستم گزارش مفصلي ازش بنويسم، اما خودتان مي دانيد بالاخره شب عيد است و سرم شلوغ، پس بسنده مي كنم فقط به همين متن تشكر و قدرداني و چندتايي عكس از روز دفاع.
به نام آنكه جان را فكرت آموخت
سپاس وستايش، مخصوص خداوندي است كه انسان را آفريد و او را به فضيلت تعليم و تعلم بر ديگر مخلوقات خود برتري بخشيد.
خداي من! تو را حمد و سپاس مي گويم كه همواره ياري رسانم بوده اي و دريچه هاي علم و معرفت را فرا رويم گشوده اي.
تشكر و قدرداني بي دريغ از پدر و مادر عزيزم كه در تمامي مراحل زندگي تا به امروز، مشوق و پشتوانه ام بوده اند و از همين جا دست هر دوشان را مي بوسم.
و سپاس از خواهر و برادر، نازنينم، گلشن و احمدرضا، كه همراه هميشگي ام بوده اند و هستند.
تشكر ويژه از جناب آقاي دكترمحمد علي قضاوي كه در طول دوران انجام اين پايان نامه با حسن اخلاق هميشگي شان در به سر انجام رساندن آن، كمك شاياني كردند.
سپاس و قدراني بي اندازه ازجناب آقاي دكتر مهرداد پورسينا كه بدون راهنمايي هاي فني و مهندسي شان انجام اين تحقيق ميسر و امكان پذير نبود.
تشكر مي نمايم از جناب آقاي مهندس شاهين بشارتي كه مشاورت اين پروژه را به عهده داشتند.
تشكر ويژه از جناب آقاي دكترافراسياب ريسي، استاد محترم گروه مهندسي مكانيك دانشگاه شهركرد و همچنين جناب آقاي دكتر احمدرضا پيشه ور و جناب آقاي دكتر احمدرضا عظيميان، استاتيد محترم دانشكده مهندسي مكانيك دانشگاه صنعتي اصفهان، به خاطر كمكهايي كه در اين پروژه به من كردند.
سپاس بي دريغ از اساتيد محترم، جناب آقاي دكتر حسين گلستانيان و جناب آقاي دكتر داود قنبريان كه زحمت داوري و بازبيني پايان نامه را بعهده داشتند.
سپاس و درود بر ديگر اساتيد محترم گروه مهندسي مكانيك ماشينهاي كشاورزي دانشگاه شهركرد، جناب آقاي دكتر نادر ساكنيان، جناب آقاي دكتر علي اسحق بيگي و جناب آقاي دكتر رحيم ابراهيمي كه در طول اين دوره، افتخار شاگردي و كسب دانش و معرفت را از ايشان داشتم.
تشكر مي نمايم از دوستم عزيزم، مهندس بهرام حسين زاده كه در انجام بخشي از آزمايشات اين تحقيق، كمك فراواني به من كرد.
سپاس ويژه از دوست خوبم، مهندس ايمان كياني كه در بخش تحليل نرم افزاري پروژه مرا ياري رساند.
از دوستان و همكلاسي هاي عزيز، مهربان و نازنينم، آقايان مهندس فرهاد فاضل، مهندس محسن بصيري، مهندس عباس مهدي و سركار خانم مهندس مرضيه آرد فروشان كه در طول اين دوره لحظات و خاطرات خوشي در كنارشان رقم خورد، تشكر و قدرداني مي نمايم.
همچنين از يار هميشگي و هم دانشكده اي عزيزم، مهندس رضا مهاجر كه در این مدت، وجودش گرمابخش لحظات باهم بودنمان بود، سپاسگزاري مي نمايم.
و تشكر و قدراني از مهندس محمدهادي استكي، مهندس علي عبدي، مهندس هادي جلودار و علي سرافراز نازنين و ديگر دوستان و هم دانشكده اي هايم كه در اين مدت، افتخار آشنايي شان را داشتم.
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم
ياعلي
مخلص همگي تان
عليرضا شيرنشان
پي نوشت1: اين هم گزارش تصویری مراسم كه رفقاي عزيز فرهاد فاضل، محسن بصيري و رضا مهاجر زحمتش را كشيدند.
پي نوشت2: معمولا در اين تشكر و قدرداني ها اسم نفراتي سهوا از قلم مي افتد كه همين جا از اونهايي كه اسمشون را سهوا از قلم انداخته ام، عذرخواهي و تشكر مي كنم، اما در اين بين، اسم كسي هست كه عمدا از قلم افتاده كه البته اين تعمد بيشتر به خاطر و به احترام خود اوست، راستش را بخواهيد مي خواستم براي اين مراسم دعوتش كنم تا او هم در اين مراسم باشد و ازش تشكر كنم، ولي حالا كه نشده يعني در واقع نخواسته – البته از منظري، حق هم دارد كه نخواهد- طوري نيست، اینجا ازش تشكر مي كنم و برايش آرزوي موفقيت و خوشبختي دارم.
پي نوشت3: امروز مي خواهم بعد از كمي رفع خستگي، سنتوري استاد را ببينم، آنهم با اين پيش فرض كه فيلم به احتمان زیاد آني كه انتظارش را مي كشديم نیست.
پي نوشت: از همين جا، از همه رفقا و دوستان، هم كلاسي ها، هم دانشكده اي ها، هم دانشگاهيها و همه كساني كه من را مي شناسند، براي حضور در جلسه دفاع، دعوت بعمل مي آورم.
اين چند روز همش دلم مي خواسته وبلاگم را بروز كنم اما نمي دانم چرا نشده، هر بار به دليلي نشده- نه! نه! خيلي كاري به پايان نامه جانم نداره تو رو خدا اذيتش نكنيد گناه داره به خدا!- ، مي خواستم از سريال حاتمي كيا كه اين هفته دوباره قسمت آخرش پخش شد بنوسيم كه نشد، اينكه كلا سريالش را دوست نداشتم، اما حسنِ سريالش را دوست مي دارم، البته نمي دانم چرا؟- شايد فقط به خاطر حميد فرخ نژاد باشد- اينكه علت سفر گلبهار و حسن جانيفتاده بود، اينكه به قول امير قادري توي سينما فاصله بين ايده و در آمدن ايده خيلي خيلي كمه و بنظرم حلقه سبز ايده قشنگي داشت كه در نيامده بود، اينكه كلا حاتمي كياي اين روزها تكليفش با خودش مشخص نيست، چه برسد با ما كه تماشاگر سريالش بوديم و ازين حرفا... اما نمي دانم چرا هر بار نمي شد كه حالا انگار اين بار شد!

فردا مي شه سه ماه، سه ماهه كه نرفتم دانشگاه...
فردا مي رم دانشگاه ...
نگارش پايان نامه ظاهرا تموم شدم...
خدا بقيه اش را بخير بگذرونه...
خسته ام...
خيلي خسته ام...
راستي اين دفعه خيلي طولاني شد، نه!؟