ديروز كه با همكارم ، احمدرضا برزو، از شركت برمي گشتيم لحظه اي يادآخرين روز كاري پارسال افتادم و اينكه امسال هم همه چيز دوباره مثل پارسال تكرار شد، دوباره ما چند نفر( برو بچه هاي دفتر ساخت و توليد به همراه آقاي داوري، مديرتوليد شركتمان) توی آخرین دقایق دور هم جمع شديم، سال نو را تبريك گفتيم، روبوسي كرديم و با آروزي سلامتي و خوشي توي سال نو از هم خداحافظي كرديم تا بعد تعطيلات. توي ذهنم اين فاصله زماني امسال تا پارسال را مرور کردم ، چه زود گذشت و اينكه كلي اتفاق توي اين يكسال رخ داد و هزاران خاطره تلخ و شيرين توي ذهنمان نقش بست، اينكه امسال با دوستان و رفقاي دانشگاه چه لحظات خوشي را گذرانديم و رفاقتها و همدليهايمان روز به روز بيشتر شد، اينكه امسال تابستان پسرخاله حسين و روجا خانم مهربان بعد از مدتها آمدند ايران و چقدر اون چند روز كه همه دورهم بوديم خوش گذشت، اينكه امسال طرحهاي پايان نامه هايمان با چه دردسري تصويب شد و بخش اصلي خود پايان نامه ها ماند براي سال ديگه، اينكه امسال از سينمايمان فيلم خوب كم ديديم و فيلم خيلي خوب اصلا نديديم و از تلويزيونمان بغير از يكي دو سريال قابل تحمل چيزديگري عايدمان نشد، اينكه امسال مادربزرگ دوست داشتنيمان ، مامان به به عزيز ، يهو تنهايمان گذاشت و چه جايش خالي است نوروز امسال، اينكه امسال توي شركت تامكار سنگ استارت كار جديد – توليد دستگاه هاي سنگبري Gang Saw- را زديم ولي براي اينكه به سرانجامش برسانيم سال ديگه بايد كلي كار بكنيم، اينكه امسال شيريني دامادي آقاي داوري را هم خورديم ، اينكه امسال چقدرحيف شد كه آلمان قهرمان جام جهاني نشد، اينكه امسال پرسپوليس از استقلال برد تا كلي حال كنيم و كركري بخوانيم، اينكه امسال اون مسافرت كيش با خانواده چه قدر خاطره انگيز شد، اينكه امسال توي وبلاگم كلي دوست و رفيق جديد پيدا كردم ... و خلاصه اينكه امسال با تمام تلخ وشيرنش زودِ زود گذشت...و سال ديگر كه قرار است كارهاي بزرگتري انجام دهيم. ان شاءا..
دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
اي دختر بهار حسد مي برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستي ترا
با هر چه طالبي به خدا مي خرم ز تو
فروغ


