تبليغاتX
سینمایی که می رفتیم

سینمایی که می رفتیم

نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

 چند روزي است كه دارم دنبال اسم و مشخصات موتورهاي بنزيني موجود در بازار مي گردم تا يكي را به عنوان موتورمحرك دستگاه موضوع پايان نامه ام انتخاب كنم، قرار بود يكي از دوستان شماره چند تا ازين شركتها و فروشگاه هاي لوازم و ادوات كشاورزي را- كه بعضي هاشون در حومه شهر اصفهان هستند-  بهم بده تا قبل اينكه براي گرفتن  كاتالوگ واطلاعات لازم برم سراغشون، تلفني ازوجود موتور و كاتالوگ مطمئن بشوم كه ظاهرا هنوز دوست ما فرصت پيدا كردن شماره ها را نكرده، خودم البته هفت هشت تا شماره تلفن از 118 اصفهان گرفتم كه از بين اونها فقط يكي شان درست بود و بقيه يا اصلا كسي جواب نمي داد و يا خود شماره اشتباه بود، اون هفته هم سري به چند تا ازين فروشگاههاي داخل شهر اصفهان زدم  كه هيچ كدامشان نوع موتوري را كه من مدنظرم بود نداشتند و البته اطلاعي هم از اينكه كجا مي شه اين نوع از موتور را پيدا كرد نداشتند، هر چند به قول علیرضا معتمدی اين خاصيت اغلب فروشنده هاي اصفهاني است كه بجاي جذب مشتري معمولا با جملاتي مثل " نه، نيمي دونم، فكر نكونم جاي بشه يه همچين چيزي را پيدا كرد" اصطلاحا سعي در پراندن اون دارند، توي سرچ اينترنتي هم بغير از اينكه اتفاقي آدرس شرکت ذوالفنون را پيدا كردم متاسفانه چيز خاص دیگه ای نصيبم نشده، باز خدا خيرشون بده اين كارمندان شرکت ذوالفنون را كه هم جواب آدم را درست و حسابي مي دن و هم بهم قول داده اند تا كاتالوگ يه سري از موتورهاي بنزيني موجود را برايم بفرستند، البته خدا كنه بدقولي و اين حرفا تو كارشون نباشه و... تاسف بسيار از اينكه چرا براي پيدا كردن مشخصات يك كالاي استاندارد توي اين مملكت بايد اين همه دچار سردرگمي شد و هيچ طبقه بندي خاص و سايت يا مركز اطلاع رساني مشخصي براي پيدا كردن فروشگاه ها و شركت هايي كه توي يك زمينه – مثلا همين لوازم كشاورزي و صنعتي – فعاليت مي كنند وجود ندارد! همين. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 23:58  توسط علیرضا شیرنشان  | 

 

ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني

دودم بسر برآمد زين آتش نهاني

اي بر در سرايت غوغاي عشقبازان

همچون بر آب شيرين آشوب كارواني

تو فارغي و عشقت بازيچه مي نمايد

تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني

شهر آن توست و شاهي فرماي هر چه خواهي

گر بي عمل ببخشي ور بي گنه براني

 

سعدي

 

 

پي نوشت : ... و چه آرامش بخش است آواز ديلمان استاد شجريان بر اين شعر استاد سخن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 22:26  توسط علیرضا شیرنشان  | 

براي اندكي رهايي از مشغله هاي ذهني، ديشب رفتم ويدئوكلوپ نزديك خانه مان تا فيلمي بگيرم، چشمم به جلد وي سي دي نهمين جشن سينمايي مجله دنياي تصوير با عنوان شب بزرگان افتاد، فيلم را گرفتم و همان ديشب هر سه سي دي اش را تماشا كردم،همان طور كه مي دونيد جشن دنياي تصوير تنها جشن سينمايي غير دولتي ايران است كه با همت علي معلم مدير مسئول مجله دنياي تصوير هر سال برگزارمي شه كه بنظر من از خيلي جشن هاي سينمايي و غير سينمايي ديگر وطنیمان جذابيتش بيشتر و بدور از فضاي رسمي و خشك  رايج است، اگرچه شب بزرگان تاريخ برگزاريش شهريور 85 يعني دقيقا يكسال پيش بود و خوب خيلي از برندگان اون مربوط به مجموعه های تلویزیونی و فيلمهايي مي شدند كه تاريخ نمايششان بعضا دوسال پيش بود و میشه گفت خيلي هايشان ديگه فراموش شده بودند- كه خوب همين جذابيت کار را پايين آورده و اي كاش علي معلم نسخه ی وی سی دی مراسمش را با اختلاف زماني خيلي كمتري تهيه و پخش مي كرد- ولي باز هم در اين وانفسا، ديدن خيلي از چهره هاي سينمايي و شنيدن حرف هايشان موقع اعلام نام برندگان يا گرفتن جايزه خالي از لطف نبود و البته يكي از لحظات جالب و قابل توجه اين جشن هم كه همان شوخي عزت ا.. انتظامي با داريوش مهرجويي و واكنشهاي مهرجويي بود كه بنظرم اتفاق منحصر بفردي در نوع خودش بود. در هر حال ما كه مثل بقيه مردم دنيا نيستيم كه مراسمها و جشنهاي سينمايي - هنري شان به طور مستقيم از شبكه هاي مختلف تلويزيوني پخش مي شود و ساعاتي را به عنوان تفريح و سرگرمي به اين برنامه ها اختصاص مي دهند، بنابراين دلمان را خوش مي كنيم به همين جشن دنياي تصويري كه اينباردست اندركارانش محافظه كارتر شده بودند و موقع تدوين فيلم مراسم در نشان دادن تصوير درشت و نماي نزديك خانم هاي بازيگر ملاحظاتي را در نظر گرفته بودند و اصلا هم منتظر پخش زنده – ببخشيد زبونم را گاز گرفتم – يا با تاخير مراسم جشن سينماي ايران كه همين چند روز آينده برگزار مي شود، از تلويزيونمان نمي نشينيم.

 

پي نوشت: اگرچه تماشای فيلم تمام شد ولي هنوز مشغله هاي ذهني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 23:59  توسط علیرضا شیرنشان  | 

وارد دفتر كه مي شوم، مي بينم روي يكي از صندلي هاي روبروي ميز كارم منتظرم نشسته، چهره سيا سوخته و موهاي بلندي دارد ويك تي شرت سبز رنگ هم تنش است، بلند مي شود، باهم دست مي دهيم، مي گويم شما پسر آقاي محمدي هستين؟ مي گويد بله، براي گرفتن مدارك بلبرينگها آمده ام، آقاي شيرنشان؟ مي گويم خودم هستم، منتظرتان بودم، مدارك اينجاست صبر كنين تا بياورمشان، وقتي مي خواهم مدارك را تحويلش دهم مي گويد آقاي شيرنشان شما دبستان ايمان خانه اصفهان نمي رفتين؟ مي گويم چرا شما از كجا مي دونيد مگه منو مي شناسين؟ مي گويد همون اول چهره تون برام خيلي آشنا اومد فكر كنم كلاس چهارم يا پنجم باهم همكلاس بوده ايم مي گويم صبر كنين اتفاقا شما هم...، خانم ملكي كلاس پنجم دُرُس مي گم مي گويد دُرُسه همون كلاس پنجم، با خودم مي گويم چه اتفاق جالبي، پسر آقاي محمدي ترخيص كار جديد شركتمان كه الان روبرويم وايساده زماني همكلاسي من بوده و حالا بعد از اين همه سال بايد اينجاهم را ببينيم، از خودش كه مي پرسم مي گويد درسش را تا ديپلم بيشتر ادامه نداده وكلا بي خيال دانشگاه رفتن و اينا شده و حالا چند سالي است شده كمك دست پدر توي كار ترخيص كالا در گمرك، بيشتر روزاي هفته را بندرعباسه و خلاصه از كارش راضيه و ظاهرا درآمدش هم بد نيس...موقعي كه مي خواهم مدارك را بهش بدهم مي گويد اگه بندر كاري داشتي حتما بگو درخدمتيم مي گويم چشم ممنون. با خودم مي گويم بيا اينم يه پارتي توي بندر كه خدا امروز اتفاقي جورش كرد!

 

 پي نوشت: مي خواستم كمي هم از احوالات الانم بنويسم ولي خوب گفتم فعلا بي خيال!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 0:19  توسط علیرضا شیرنشان  |