ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني
دودم بسر برآمد زين آتش نهاني
اي بر در سرايت غوغاي عشقبازان
همچون بر آب شيرين آشوب كارواني
تو فارغي و عشقت بازيچه مي نمايد
تا خرمنت نسوزد احوال ما نداني
شهر آن توست و شاهي فرماي هر چه خواهي
گر بي عمل ببخشي ور بي گنه براني
سعدي
پي نوشت : ... و چه آرامش بخش است آواز ديلمان استاد شجريان بر اين شعر استاد سخن.
براي اندكي رهايي از مشغله هاي ذهني، ديشب رفتم ويدئوكلوپ نزديك خانه مان تا فيلمي بگيرم، چشمم به جلد وي سي دي نهمين جشن سينمايي مجله دنياي تصوير با عنوان شب بزرگان افتاد، فيلم را گرفتم و همان ديشب هر سه سي دي اش را تماشا كردم،همان طور كه مي دونيد جشن دنياي تصوير تنها جشن سينمايي غير دولتي ايران است كه با همت علي معلم مدير مسئول مجله دنياي تصوير هر سال برگزارمي شه كه بنظر من از خيلي جشن هاي سينمايي و غير سينمايي ديگر وطنیمان جذابيتش بيشتر و بدور از فضاي رسمي و خشك رايج است، اگرچه شب بزرگان تاريخ برگزاريش شهريور 85 يعني دقيقا يكسال پيش بود و خوب خيلي از برندگان اون مربوط به مجموعه های تلویزیونی و فيلمهايي مي شدند كه تاريخ نمايششان بعضا دوسال پيش بود و میشه گفت خيلي هايشان ديگه فراموش شده بودند- كه خوب همين جذابيت کار را پايين آورده و اي كاش علي معلم نسخه ی وی سی دی مراسمش را با اختلاف زماني خيلي كمتري تهيه و پخش مي كرد- ولي باز هم در اين وانفسا، ديدن خيلي از چهره هاي سينمايي و شنيدن حرف هايشان موقع اعلام نام برندگان يا گرفتن جايزه خالي از لطف نبود و البته يكي از لحظات جالب و قابل توجه اين جشن هم كه همان شوخي عزت ا.. انتظامي با داريوش مهرجويي و واكنشهاي مهرجويي بود كه بنظرم اتفاق منحصر بفردي در نوع خودش بود. در هر حال ما كه مثل بقيه مردم دنيا نيستيم كه مراسمها و جشنهاي سينمايي - هنري شان به طور مستقيم از شبكه هاي مختلف تلويزيوني پخش مي شود و ساعاتي را به عنوان تفريح و سرگرمي به اين برنامه ها اختصاص مي دهند، بنابراين دلمان را خوش مي كنيم به همين جشن دنياي تصويري كه اينباردست اندركارانش محافظه كارتر شده بودند و موقع تدوين فيلم مراسم در نشان دادن تصوير درشت و نماي نزديك خانم هاي بازيگر ملاحظاتي را در نظر گرفته بودند و اصلا هم منتظر پخش زنده – ببخشيد زبونم را گاز گرفتم – يا با تاخير مراسم جشن سينماي ايران كه همين چند روز آينده برگزار مي شود، از تلويزيونمان نمي نشينيم.
پي نوشت: اگرچه تماشای فيلم تمام شد ولي هنوز مشغله هاي ذهني ...
وارد دفتر كه مي شوم، مي بينم روي يكي از صندلي هاي روبروي ميز كارم منتظرم نشسته، چهره سيا سوخته و موهاي بلندي دارد ويك تي شرت سبز رنگ هم تنش است، بلند مي شود، باهم دست مي دهيم، مي گويم شما پسر آقاي محمدي هستين؟ مي گويد بله، براي گرفتن مدارك بلبرينگها آمده ام، آقاي شيرنشان؟ مي گويم خودم هستم، منتظرتان بودم، مدارك اينجاست صبر كنين تا بياورمشان، وقتي مي خواهم مدارك را تحويلش دهم مي گويد آقاي شيرنشان شما دبستان ايمان خانه اصفهان نمي رفتين؟ مي گويم چرا شما از كجا مي دونيد مگه منو مي شناسين؟ مي گويد همون اول چهره تون برام خيلي آشنا اومد فكر كنم كلاس چهارم يا پنجم باهم همكلاس بوده ايم مي گويم صبر كنين اتفاقا شما هم...، خانم ملكي كلاس پنجم دُرُس مي گم مي گويد دُرُسه همون كلاس پنجم، با خودم مي گويم چه اتفاق جالبي، پسر آقاي محمدي ترخيص كار جديد شركتمان كه الان روبرويم وايساده زماني همكلاسي من بوده و حالا بعد از اين همه سال بايد اينجاهم را ببينيم، از خودش كه مي پرسم مي گويد درسش را تا ديپلم بيشتر ادامه نداده وكلا بي خيال دانشگاه رفتن و اينا شده و حالا چند سالي است شده كمك دست پدر توي كار ترخيص كالا در گمرك، بيشتر روزاي هفته را بندرعباسه و خلاصه از كارش راضيه و ظاهرا درآمدش هم بد نيس...موقعي كه مي خواهم مدارك را بهش بدهم مي گويد اگه بندر كاري داشتي حتما بگو درخدمتيم مي گويم چشم ممنون. با خودم مي گويم بيا اينم يه پارتي توي بندر كه خدا امروز اتفاقي جورش كرد!
پي نوشت: مي خواستم كمي هم از احوالات الانم بنويسم ولي خوب گفتم فعلا بي خيال!
