تبليغاتX
سینمایی که می رفتیم

سینمایی که می رفتیم

نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

                          خسرو شکیبایی

 

خسرو جان گذاشتی و رفتی! بهمین سادگی! که چی بشه؟ مگه نمی دونستی که این سالها یکی از دلایل تحمل سختی های زندگی برایم،  تو و نقشهایت بودین!؟ مگه نمی دونستی که وقتی غصه دار چیزی می شدم یا دلم می گرفت با تکرار یک دیالوگ از یک نقشت و یا دیدن یک سکانس ازیک فیلمت سرحال می آمدم و حالم خوب می شد!؟ مگه نمی دونستی که منم صدایم رو مثل تو می کردم و ادایت را در می آوردم – که اتفاقاً خیلی هم خوب در می آوردم- و سعی می کردم حس تو را بگیرم تا بهتر شوم!؟ گفتم حس، اصلاً همین حس بود که حالم را بهتر می کرد، همان چیزی که تو داشتی و خیلی های دیگر نداشتند، خیلی از بازیگران دیگر و این وجه تمایز تو بود با بقیه، همان چیزی که سبب می شد وجودت در هر نما از هر فیلمی- ولو اینکه فیلم بدی هم باشد- قابل لمس باشد و دیده بشوی، که اوج این حس و حال شده بود حمید هامون فیلم هامون، که می گفتند بعذ از آن فیلم بود که حس و حال آن نقش رهایت نکرده بود و نباید هم می کرد، همانطوری که ما را هم رها نکرد، چون که همه اینها از "فرط عشق بود".

خسروی عزیز! امروز یاد آن شبی افتادم  که از نزدیک دیدمت، فکر کنم شش هفت سال پیش جشنواره اصفهان بود، آن سال داور بودی، یادم هست یکی از شبها که آمده بودم هتل ببینمت، داشتی با چند نفر دیگر که همراهت بودند می رفتی بیرون از هتل برای تماشای فیلمی شاید، با صدای بلند صدایت کردم آقای شکیبایی! این را یادم هست که سرت را بگرداندی و با همان صدای خش دار نازنین دوبارگفتی بله و این خودش شد کلی مایه افتخار برای من خسرو جان، اینها همه اش را خوب یادم مانده و حسرت دیداری دیگر که بردل ماند.

 خسرو جان! حالا که گذاشته ای و رفته ای، انگار یادآوری هامون، سارا، پری، بانو، دختردایی گم شده، میکس، خواهران غریب، سایه به سایه، کیمیا، سرزمین خورشید، کاغذ بی خط، عاشقانه، یک بار برای همیشه، حکم و اتوبوس شب و همینطور روزی روزگاری، خانه سبز و کاکتوس بیشتر از آنکه حالمان را خوب کند دارد دلتنگیمان را بیشتر می کند بد جور، که کاریش هم نمی شود کرد.

خسروی نازنین! چند روز پیش بود که داشتم برای بار چندم اتوبوس شب را می دیدم، جایی از فیلم، عمو رحیم که تو نقشش را بازی کردی به ریحانه می گه " می دونی اینا کی تاحالا آدم ندیدن، فرشته ندیدن؟ اینا چشاشون بسته بوده" و ریحانه در جوابش می گه " شما که چشاتون باز بوده ..." ، حتم دارم اون بالا بالاها الان فرشته ها دورت حلقه زده اند و تو داری تماشایشان می کنی خسرو جان.

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 22:47  توسط علیرضا شیرنشان  | 

امشب می آیم پیشت، که حرف و راز دل بسیار دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 18:24  توسط علیرضا شیرنشان  | 

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 21:42  توسط علیرضا شیرنشان  | 

دیروز را رفته بودم تهران برای کاری، معمولا بشود و وقت کنم، تهران که می آیم برای رفتن به جا یا جاهای خاصی هم برنامه ریزی می کنم، مثل دفتر مجله فیلم که دیروز سری هم آنجا زدم، هوشنگ گلمکانی را دیدم، کمی احوال پرسی و در مورد مجله حرف زدن و کمی هم درباره چیدمان اشعار حافظ و سعدی توسط کیارستمی و ارتباطش با مقوله حسادت در جامعه ما که گلمکانی قبلا در موردش جایی مطلبی نوشته بود. توی اتوبوس راه برگشت به اصفهان، روی دو تا صندلی جلویی ام، زن و مرد جوانی نشسته بودند که معلوم بود زن و شوهرند، دختره یک طرف صورتش سوخته بود و منظره بدی از چهره اش درست شده بود، قاعدتاً توی سانحه ای چنین اتفاقی برایش افتاده، وقتی که بین راه، اتوبوس برای استراحت توقف کرد، متوجه شدم که توی راه رفتن هم مشکل دارد، شاید همین مورد را هم باز می شد ربطش داد به همان سانحه، نمی دانم این سانحه بعد از ازدواجشان رخ داده بود و یا قبلش، که بیشتر می آمد بعدش، اما پسره توی راه مرتب برایش آب می آورد، توی بیرون رفتن و آمدن داخل اتوبوس کمکش می کرد، حین راه گاهی لبخندهای قشنگی بهش می زد و خلاصه معلوم بود که چقدر دوستش دارد، دلم یه جورایی اولش برایشان سوخت اما بعدش نمی دانم چرا احساس خوشحالی توام با حسادتی همراهم شد، این جور موقع هاست که دلم می خواهد از واژه عشق استفاده کنم.

 

پی نوشت: امروز هم دانشگاه شهرکرد یک جشن فارغ التحصیلی مسخره گرفته بود برایمان. جایتان خیلی خالی بود رفقا!

پی نوشت2(پنجشنبه): آلمان عزیز ما هم رفت فینال.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 23:0  توسط علیرضا شیرنشان  |