یادتان که هست زمانی برایتان تعریف کردم که این دندان لعنتی داشت بد جور اذیت می کرد، چند وقتی ولش کردم به حال خودش، تازگی ها قصد داشت دوباره بدجور اذیتم کند لعنتی!، نگذاشتم، امروز رفتم و کشیدمش این لعنتی را.
"... که بعد از چند ماه دزدکی نگاهش کنی تا ببینی چطوری شده، چه شکلی شده و بعد با خودت بپرسی که دلت تنگ نشده برای خیلی چیزها؟ و جواب بدهی نمی دانم شاید."
از یک داستان ناتمام
پاییز را همیشه دوست داشته ام، فصل عاشقی، رنگش را همیشه دوست داشته ام، یک جور گرمی و سردی توام با هم، اصلا شاید پاییز را بخاطر غمی که درش نهفته است دوست دارم، غمی که عصرهایش می آید سراغت و ولت نمی کند. این نقاشی پاییزی هم که نمی دانم نقاشش کیست تقدیم به همه پاییزی ها.

پی نوشت: می خواستم از دربی امروز بنویسم که حقمان برد بود با اختلاف چند گل، نه این مساوی که تازه در دقیقه 88 بدستش آوردیم ، اما ننوشتم دیگه.
این سریال رضا عطاران هم از آن سر کاری های اساسی امسال تلویزیون توی ماه رمضان بود؛ معلوم نیس از اول کار تا حالا قرار بوده تماشاگر چی را دنبال کنه که لااقل فردا شبش رغبت کنه بشینه پاش ادامه ش را ببینه. اونوقت بعضی از دوستان دعوا راه می اندازند که کار جدید عطاران یک اتفاق نو توی تلویزیون است و سطحش انوقدر بالاست که عوام از آن سر در نمی آورند. خیلی مسخره ست، واقعاً که!
