" آن موقع روز کلاغ ها را می دیدیم که قار قار کنان انگار داشتند برای رفیق از دست رفته شان گریه می کردند، یعنی برای همان کلاغی که چند دقیقه پیش جلوی چشمانشان روی سیمهای بین دو تیرچراغ برق کوچه برق گرفتش و مرد. اندکی نگاهم کرد و گفت مگر کلاغ ها هم اینقدر احساس دارند؟"
از یک داستان
