تبليغاتX
سینمایی که می رفتیم

سینمایی که می رفتیم

نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

درسال 87 که دقایقی بیشتر ازش نمانده :

عمو خسروی عزیز رفت و تنهایمان گذاشت، افشین قطبی دررفت و پرسپولیس بهیچ وجه آنطور که می خواستیم نبود، در کنفرانسهای انرژی های تجدید پذیر تاکستان و مکانیک امیرکبیر خیلی بیشتر از همایش های ماشینهای کشاورزی مشهد و مکانیک خمینی شهر خوش گذشت، ، فیلم خوب ایرانی کم دیدیم و فیلم عالی که اصلا، در موسیقی فقط خورشید آرزوی همایون شجریان و یک شاخه نیلوفر محسن چاووشی و تک آهنگ شادمهر عقیلی را داشتیم، رفتیم جای جدید شرکتمان، تامکار سنگ، مستقر شدیم، احمدرضا، برادرم، دانشگاه اصفهان، مهندسی عمران قبول شد، شدم استاد حق التدریس دانشگاه خمینی شهر، عادل فردوسی پور، قرار بود برنامه اش تعطیل شود ولی خوشبختانه نشد، اما مجله های شهروند امروز، هفت، دنیای تصویر و ارژنگ را متاسفانه تعطیل کردند، تلویزیون بغیر از روزگار قریب عیاری و  بی گناهان امینی، که این یکی  هم تازگی ها جذاب شده، چیز دندان گیری نداشت، بعضی آدمها لیاقت دوست داشتن را نداشتند، هفت هشت باری آمدم تهران برای کارهای مختلف که حضور در پشت صحنه سریال جدید کیومرث پوراحمد بهترینش بود، خاتمی گفت می آیم، آمد ولی یهو نیامدنی شد...

 و سال 88 که دقایقی دیگر آغاز می شود:

کلی کار نکرده  و آرزوی برآورده نشده دارم که خدا کند اگر زنده بودم، همه شان انجام و برآورده شوند.

 پس سال نوی همه تان پیشاپیش مبارک و نوروزتان پیروز. علیرضا.

 این عکس خسروی نازنین با خواهران غریب هم، که خیلی دوستش دارم، تقدیم به همه شما:

            

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:51  توسط علیرضا شیرنشان  | 

ماحصل سفرم به تهران:

1- چهارشنبه گذشته، سر صحنه سریال پرانتز باز بودم، گزارشش را هم در سینمای ما می توانید بخوانید و هم اینجا:

 انتهای کوچه ای دراز، در خیابان کارگر جنوبی، زنگ خانه ای که نشانی اش را شب قبل تلفنی از خانم پوراحمد گرفته ام می زنم. از خانمی که پشت آیفون می گوید" بله"، می پرسم" گروه فیلمبرداری اینجا هستند؟" جواب می دهد " نه! اشتباه آمده اید"، حالم بد می شود، بلافاصله می گوید" باید خانه روبرویی باشند"، حالم خوب می شود، ظاهراً خانم پوراحمد شماره پلاک را بجای 32 گفته است 23... بله خودش است خانه ای قدیمی که قرار است نمایانگر فضاهای داخلی یک مهمانخانه(هتل) به نام گلشهر درمجموعه تلویزیونی پرانتز باز به کارگردانی کیومرث پوراحمد، که حدوداً یک ماهی است تصویربرداری آن همین جا شروع شده است، باشد. درِ خانه باز است، وارد می شوم، پله ها را بالا می روم، در طبقه اول دکورهای قسمتهای مختلف هتل نمایان است: پذیرش، انبار، کافی شاپ، لابی و.... از بالای تراس نگاهی به حیاط خانه می اندازم که عده ای ظاهراً در حال ساختن دکور سایر قسمتها هستند... در حال رفتن به طبقه بالاتر خانم جوانی – که بعداً مشخص می شود منشی صحنه مجموعه است – سوال می کند "بفرمایین! با کی کار دارین؟" خودم را معرفی می کنم و می گویم" با آقای پوراحمد کار دارم"، می گوید" همین جا منتظر بمانید"، دقایقی بعد کیومرث پوراحمدِ بلند قامتِ موسپید می آید پایین، روبوسی می کنیم، دعوتم می کنم به طبقه بالا، جایی که اتاقهای هتل آنجاست. در یکی از اتاقها، فرزین محدث- یکی از بازیگران ثابت مجموعه که نقش مهماندار هتل را بازی می کند- و مجید سعیدی- که نقش یک قهرمان ورزشی را که از لرستان برای گرفتن وامی به تهران آمده است، بازی می کند- در حال تمرین یکی از سکانسهای اپیزود چهل ستون، بی ستون هستند. گوشه ای دیگر نیز مهدی مجد وزیری – که قبلا مدیریت تصویربرداری مجموعه های دیگری از جمله زیرتیغ را برعهده داشته و اینبار مدیر تصویربرداری مجموعه پرانتز باز است- بهمراه دستیارش در حال آماده سازی زاویه مناسب دوربین و کنترل تصویر روی مونتیور هستند. احسان بیگلری، دستیار جوان پوراحمد که قبلاً دستیار دوم او در فیلم اتوبوس شب بوده است، سرحال و پر انرژی است و می کوشد تا همه عوامل و شرایط، برای برداشت اول سکانس مورد نظر، قبل از آمدن پوراحمد، مهیا باشند... پوراحمد وارد اتاق می شود و می گوید " بچه ها آماده این که یه تمرین بریم؟" ، هر دو بازیگر دیالوگهایشان را می گویند، پوراحمد اصراری روی ادای کلمه به کلمه متن نوشته شده ندارد و دست بازیگرانش را باز می گذارد تا هر طور راحت ترند جملات را بیان کنند، فقط مواظب است که لحن خنده دار دیالوگها افت نکند، در مواردی نیز که بازیگران جملات بداهه ای را می گویند و به جذابیت و موقعیت طنزآمیز کار کمک می کند، پوراحمد استقبال می کند. گاهی بعد از گفتن همین جملات خود کارگردان هم بلند بلند می خندد. کلاً آنچه که از فضای کار آشکار است، همانند بیشتر فیلمها و مجموعه های قبلی پوراحمد، طنز جاری در داستانهای پرانتز باز است که نقشی اساسی در کار دارد. همچنین، پوراحمد در مواردی، اگر نیاز به تغییر یا اصلاحی را در نوع بازی ها، دیالوگها، زاویه دوربین و... احساس کند، معمولاً نظرش را با جمله " بچه ها به نظرتون بهتر نیس که ..." شروع  می کند که همین کمک زیادی به هر چه صمیمی و خودمانی تر شدن فضای پشت صحنه و حال و هوای خود کار، می کند... و حالا نخستین برداشت پلان اول سکانس تمرین شده با گفتن" صدا، دوربین، حرکت" دستیار کارگردان، تصویربرداری می شود و پوراحمد بعد از دو سه برداشت، با گفتن کلمه " مرسی" برداشت مورد نظرش را تایید می کند... در حین آماده شدن صحنه توسط عوامل برای پلان دیگر، از پوراحمد در مورد متن مجموعه پرانتز باز سوال می کنم که جواب می دهد این همان مجموعه ای است که چند سال پیش نوشته بوده و  ساختش آن زمان میسر نشده و بعد از بازنویسی متن، با کمک اصغرعبدالهی، اکنون آن را برای شبکه تهران می سازد. نکته دیگر در اینجا، توجه پوراحمد و تاکید او بر کاربرد لهجه های مختلف است که حالا دیگر تبدیل به یکی از مشخصه های اصلی کارهای او شده و در این مجموعه نیز که داستانش درباره آدمهای شهرهای گوناگون است که برای کاری یا مشکلی به تهران می آیند، تنوع لهجه ها نمود بیشتری خواهد داشت... از احسان بیگلری می پرسم " امروز تا کی فیلمبرداری دارین؟" می گوید " تا زمانی که نور باشه ادامه می دیم"، به ساعتم نگاه می کنم، چیزی به غروب نمانده... آخرین برداشت امروز هم گرفته می شود، پوراحمد به همه عوامل خسته نباشید می گوید، دستیار کارگردان اعلام می کند که " فردا صبح، ساعت 7، کار را شروع می کنیم" ... در چهره  کیومرث پوراحمد خستگی توام با رضایت  از کار امروز پیداست... جلوی در خانه، تاکسی های زرد رنگ منتظر گروهی هستند که قرار است تا چند ماه دیگر در کنار هم پرانتز باز را به پایان برسانند و ما را نیز در آینده ای نه چندان دور سرگرم کنند...

 این هم عکسی عزیز در همان کوچه...

 2- بعد از ظهر سه شنبه، سیزدهم، نتیجه رفتنم به دفتر سایت سینمای ما، برای دیداری با گردانندگان سایت، این شد که فیلمِ خوبِ تنها دو بار زندگی می کنیم(بهنام بهزادی) را، در کنار ایرج کریمی، در سالن شهر فرنگ سینما آزادی- در جشنواره فیلم شهر- ببینم.

 3- کنفرانس مکانیک هم، هر چند در مواردی کمتر از حد انتظار بود، ولی روی هم رفته خوش گذشت، دست بر و بچ امیرکبیر درد نکند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 19:7  توسط علیرضا شیرنشان  | 

و حالا بعد از یک نبودن طولانی:

۱- جایمان عوض شد، اسباب کشی کردیم رفتیم جای جدید، محل اصلی شرکت مان، نزدیک  تامکار، همان جایی که قبلا ۲۰۰۰ متری صدایش می کردیم و حالا باید صدایش کنیم تامکار سنگ.

۲- مراسم اسکار امسال را دوست نداشتم، نه از این سن دم دستی اش خیلی خوشم آمد، نه از oscar winnerهایش و نه از این هندی های آخر مراسم که همه آمدند بالا روی سن.

۳- پریشب بعد از یک روز کاری و خسته کننده سر راه آمدم که از کویسک روزنامه فروشی محله شماره جدید مجله فیلم را بخرم که ناغافل زودتر از همیشه بسته و رفته بود، پس با وجود این ترافیک شب عید زدم بیرون از خانه اصفهان برای یافتن مجله، به یکی دو جای نزدیک تر سر زدم  یکی تمام کرده بود و یکی هم تعطیل. آخرش بالاخره توانستم از یکی از روزنامه فروشی های نزدیک میدان دروازه دولت این شماره بعد از جشنواره را بخرم. این جور سختی ها برای پیدا کردن چنین چیزهایی را دوست دارم، اسمش را گذاشته ام مصائب شیرین.

۴- با نظر امیر قادری در مورد بهرام بیضایی راجع به علت فیلم نساختن هایش و گذاشتن همه تقصیرها گردن دیگران  و پاک و مبرا دانستنش خودش و عوامل فیلمهایش از هرگونه خدشه و خطا موافقم ولی حرف هوشنگ گلمکانی در شماره 391 مجله فیلم – که بخشی از آن رامی آورم و کاملش را می توانید اینجا بخوانید- هم بجاست:

"... داشت خوش می‌گذشت که جنجال‌آفرينی چند تن از همکاران بر سر فيلم بهرام بيضايی اين شيرينی را به کام خيلی‌ها تلخ کرد. لحن نامطلوب اين دوستان که اغلب به تمسخر نزديک می‌شد در مورد يکی‌دو فيلم و فيلم‌ساز ديگر هم تکرار شد اما بيش‌ترين بازتاب را همان مطالبی داشت که در مورد وقتی همه خوابيم نوشته شد... مشکل در لحن است؛ اين عنصر جادويی و تأثيرگذار کلام و هنر... اين لحن ناپسند در مورد هنرمندی به کار رفت که از مفاخر فرهنگ معاصر ماست... از حضور بيضايی در سينما پس از يک غيبت طولانی نـُه ساله بايد استقبال می‌شد، و او به هيچ وجه سزاوار چنين برخوردی نبود. در طول روزهای جشنواره، با اعتراض بعضی از سينماگران و همکاران ديگر روبه‌رو شدم. البته همه نويسندگان آن مطالب جنجالی در رسانه‌های ديگر هم می‌نويسند اما برخی از آن‌ها را به عنوان نويسنده ماهنامه «فيلم» می‌شناسند و اين برخوردهای ناروا را زير سر ما هم می‌دانستند. گرچه در اين برخوردها مدام تکرار می‌کردم که هر کس مسئول کردار و گفتار خودش است، اما در مورد ناروا بودن لحن آن مطالب، حرف و دفاعی نداشتم و به عنوان سهم خودم در ماهنامه «فيلم» فقط تکرار می‌کردم که «شرمنده‌ام». پاسخ ديگری نداشتم."

 ۵- دوشنبه شب هفته آینده می روم تهران برای ارائه مقاله ای در این کنفرانس، هر چند که این تهران رفتن بیشترش برای چیزهای دیگری است که امیدوارم محقق شوند و برایتان ازشان بنویسم.

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 22:35  توسط علیرضا شیرنشان  |