تبليغاتX
سینمایی که می رفتیم

سینمایی که می رفتیم

نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...

"از خیابان مهرداد می خواهم وارد حکیم نظامی شوم، مقصد همان پیتزا فروشی نوستالژیک است، مجبورم بایستم ، رنوی بنفشی که دو دختر آن طرف شهری سوارش هستند از کنار ماشینم رد می شوند، در جلوی ماشینشان با سپر ماشین من برخورد می کند، حواسشان نیست، دنده عقب می گیرم، تازه متوجه می شوند که در رنو تو رفته، مقصر خودشان هستند، حال و حوصله وایسادن و جر و بحث کردن باهاشان اون هم دم افظار را ندارم، گازش را می گیرم، یکی از دخترها فریاد می زند آقا وایسا، حکیم نظامی خیلی شلوغ است، بدنبالم راهم می افتند، نمی توانم بایستم، باید مسیر را دوباره دور بزم بخاطر  همان مقصد  مورد نظر، ظاهرا جا مانده اند، برای اطمینان بیشتر  اینبار  از خیابان بالاتر از مهرداد دوباره وارد حکیم نظامی می شوم، خبری ازشان نیس ، از روبروی مهرداد که رد می شوم دوباره سر و کله شان پیدا می شود، وای خدای من اینها دیگه کجا دوباره پیدایشان شد؟ باز هم ترافیک وحشتناک حکیم نظامی، چیزی به افطار نمانده، باید مسیر را عوض کنم، فهمیده اند که توی همین خیابان کار دارم، توی آینه می بینم که پشت سرم هستند،  تا آنجا که می توانم پایم را روی پدال گاز فشار می دهم،  یک مسیر انحرافی خودش جور می شود، حالا روی پل آذر هستم، اینبار دیگر نرسیده اند، هرگز نرسیده اند... پیتزاهای آماده شده روی میز همان پیتزا فروشی نوستالژیک، احمد و گلشن هم کنارم هستند، امشب قطعا خواب رنوی بنفش آن دو دختر آن طرف شهری را می بینم..."

از یک خاطره

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 19:56  توسط علیرضا شیرنشان  | 

اگر نام نویسی کارشناسی ارشد خواهرم در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تربیت مدرس نبود که فکر نکنم حالا حالاها  چشمم به جمال دریای همیشگی خزر! روشن می شد و عکسی به یادگار کنار ساحل می گرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 19:9  توسط علیرضا شیرنشان  | 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

                                                                                 حافظ

پی نوشت: در این روزها که گاه اتفاقاتی بی حوصله ام می کند بدجور، شاید فقط رندان مست استاد است که می تواند بدادم برسد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 17:24  توسط علیرضا شیرنشان  | 

دیروز تمامش کردم، این مردم نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم را می گویم، کتابی که به توصیه دوست شاعرم پژمان الماسی نیا - پژمان جان ببخش مرا باز هم دیدارمان دارد طولانی می شود و می دانم که همه ش تقصیر من است- خریدم. نثر ساده ی کیانیان در تعریف داستان ها و خاطره هایش از برخوردهایی که با مردم در جاهای مختلف داشته، در این کتاب نیز مثل همیشه گیرا و جذاب است و یاداوری برخی خصلت های این مردم نازنین در این سرزمین نازنین هم جالب و خنده دار است و هم گاهی تاسف بار. مثالش همین رعایت نکردن بسیاری از قوانین هنگام رانندگی ست که اتفاقا بخش زیادی از خاطره های کتاب هم حول و حوش همین موضوع می گذرد. هنگام خواندن کتاب گاهی یادم می امد همین عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی و کلا بد رانندگی کردن این مردم نازنین شهرم اصفهان را که خیلی خیلی فجیع تر از تهران و  برخی دیگر از شهرهای ایران است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:44  توسط علیرضا شیرنشان  |