"از خیابان مهرداد می خواهم وارد حکیم نظامی شوم، مقصد همان پیتزا فروشی نوستالژیک است، مجبورم بایستم ، رنوی بنفشی که دو دختر آن طرف شهری سوارش هستند از کنار ماشینم رد می شوند، در جلوی ماشینشان با سپر ماشین من برخورد می کند، حواسشان نیست، دنده عقب می گیرم، تازه متوجه می شوند که در رنو تو رفته، مقصر خودشان هستند، حال و حوصله وایسادن و جر و بحث کردن باهاشان اون هم دم افظار را ندارم، گازش را می گیرم، یکی از دخترها فریاد می زند آقا وایسا، حکیم نظامی خیلی شلوغ است، بدنبالم راهم می افتند، نمی توانم بایستم، باید مسیر را دوباره دور بزم بخاطر همان مقصد مورد نظر، ظاهرا جا مانده اند، برای اطمینان بیشتر اینبار از خیابان بالاتر از مهرداد دوباره وارد حکیم نظامی می شوم، خبری ازشان نیس ، از روبروی مهرداد که رد می شوم دوباره سر و کله شان پیدا می شود، وای خدای من اینها دیگه کجا دوباره پیدایشان شد؟ باز هم ترافیک وحشتناک حکیم نظامی، چیزی به افطار نمانده، باید مسیر را عوض کنم، فهمیده اند که توی همین خیابان کار دارم، توی آینه می بینم که پشت سرم هستند، تا آنجا که می توانم پایم را روی پدال گاز فشار می دهم، یک مسیر انحرافی خودش جور می شود، حالا روی پل آذر هستم، اینبار دیگر نرسیده اند، هرگز نرسیده اند... پیتزاهای آماده شده روی میز همان پیتزا فروشی نوستالژیک، احمد و گلشن هم کنارم هستند، امشب قطعا خواب رنوی بنفش آن دو دختر آن طرف شهری را می بینم..."
از یک خاطره
