در خانه را كه باز مي كند، مي شناسدم، سلام و روبوسي سال نو، مي گويد بيا تو، مي گويم فقط آمده ام كه ببينمتان نمي خواهم مزاحم شوم، از پشت آيفون با يكي از خواهرها هماهنگي مي كند كه برويم داخل...حالا روي مبل قديمي خانه پدري اش كنارش نشسته ام، درست است كه هميشه آدم خندان و خوشرويي نيست ولي انگار اينبار با دفعه هاي قبل فرق دارد، از چهره اش پيداست كه اصلا حال و حوصله و دل و دماغ ندارد، مي گويد چه خبر؟ چه كار مي كني؟ مي گويم تازه فوق ليسانسم را تمام كرده ام و دارم توي يك شركت كار مي كنم، مي پرسم شما چه كار مي كنيد؟ كار جديدي را شروع نكرده ايد؟ مي گويد نه، جواب سوالهايم را گاهي فقط با يك آره يا نه مي دهد. مي گويم آمده ام كه با ديدنتان سرحال شوم اما انگار حالتان خوب نيست مي گويد از وقتي كه درِ اين چند تا نشريه را بسته اند احساس حقارت مي كند، از طالبي نژاد مي گويد كه بدهي بزرگي سر مجله هفت دارد و با لغو امتياز مجله نمي داند چكار كند، مي گويم اون فيلمنامه كه با خانم فرشچي كار مي كرديد چي شد؟ مي گويد ، هنوز تمام نشده و دارم با يك نفر ديگه رويش كار مي كنم، مي پرسم انگار توي شماره نوروز مجله فيلم نوشته بود كه قرارداد نگارش و كارگرداني يك سريال را با سيما فيلم بسته ايد، مي گويد نه و فعلا قصد ساخت سريال را هم ندارد، كمي از فروتن و رابطه شان بعد از آن اتفاقي كه در پشت صحنه فيلم آخرش افتاد مي پرسم كه او هم جوابهايي در حد راضي كردن من مي دهد، از اوضاع و احوال سينما كه مي پرسم مي گويد فعلا كه اكثر فيلمسازها ناراضي اند و وضعيت سينما خراب است و جاي كار كردن هم، تنگ تر و تنگ تر مي شود و همه فعلاً يك جورايي دست به دهن هستند، مي گويم مساعد نبودن حالاتان شايد به خاطر مرگ دوست نزديكتان محمود اسدي هم باشد كه مي گويد با رفتن او اين روزها خيلي تنها شده است... دلم مي گيرد براي او و براي همه آدمهاي مثل او كه مي خواهند در اين مملكت كار فرهنگي بكنند... كيومرث پوراحمد دو شب پيش كه چند روزي آمده بود اصفهان، براي ديدار مادر و خواهرها وبرادرهايش، اين طوري بود: خسته و بي حوصله ...
وقتي كه مي خواستم باهاش خداحافظي كنم بهش گفتم : آقاي پوراحمد! آرزو مي كنم كه دفعه بعدي سر حال ببينمتان، او هم در جوابم گفت: ايشالا!
