<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سینمایی که می رفتیم</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های علیرضا شیرنشان در باره سینما،،موسیقی،فوتبال،دانشگاه،شرکت و ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 17:28:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حسین جان یادت هست!؟</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.fcc.gov.ir/ShowImage/Real_Mode/News_Image_Base/2084159963IMG_0087.jpg.aspx&quot; target=_blank&gt;حسین عزیز&lt;/A&gt; چرا باید امروز اینطور خبر رفتنت را بشنوم، درست طوری که انتظارش را نداشتم، شاید اگر امروز با این آقای مهندسی که باهاش قرار داشتم حرفمان به دانشگاه یزد نمی کشید، حالا حالاها هم نمی فهمیدم که رفته ای، هر چند امروز هم که فهمیدم بیش از دو ماه است که نیستی خیلی دیر است. یادت هست کلاس دوم دبیرستان امام محمد باقر بود که زیادی باهم قاطی شده بودیم، روی یک میز و نیمکت می نشستیم، من وسط و تو و شیخ السلام کنارم. تو چون راست دست بودی سمت راست باید می نشستی و من و شیخ السلام که هر دو چپ دست بودیم  باید یکی مان سر میز می نشست و یکی وسط، ولی من در کنار تو بودن را ترجیح دادم. حسین جان یادت هست روزی که اقای روضاتی دبیر شیمی اسم من را بجای شیرنشان &quot; شینشان&quot; صدا زد، بعدش چقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم یا آن روزی که جواب سوالی شفاهی را بلد نبودم جوری بهم رساندی که بازهم همین آقای روضاتی قضیه را نفهمید و بعد از خنگ بودنش کلی کیف کردیم یا اینکه چقدر این یارو دبیر جغرافیمان، آقای کریمیان را مسخره کردیم، یادت می آید آن وقت ها تلویزیون یک شنبه شب ها، سریال در پناه تو را می گذاشت و صبح های دوشنبه بود که حرفمان فقط درباره رامین و خانم افشار بود یا یادت می آید که... آخرین بار فکر کنم که بعد چند سال، تابستان سه سال پیش توی سایت دانشکده مکانیک دانشگاه صنعتی بود که دیدمت، شماره های هم را گرفتیم و بجز یکی دو اس ام اس که بعد از آن بین مان رد و بدل شد، از هم خبر دار نشدیم تا اینکه امروز... حسین آقا می دانم که جایت آنجا خیلی خوب است، اگه شد جایی، میز ونیمکتی آنجا پیدا کن تا دوباره کنار هم باشیم و درس بخوانیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- &lt;A href=&quot;http://www.fcc.gov.ir/News113.aspx&quot; target=_blank&gt;خبری در همین ارتباط که حالا تاریخش زیادی گذشته&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 17:28:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غم مخور</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>یوسف گم گشته،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یوسف گم گشته باز آید،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور غم مخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کلبه ی احزان شود روزى گلستان غم مخور غم مخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt; دوست می دارم شعر خواجه شیراز را همانطور که استاد می خواند بنویسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 15:56:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من علیرضا دانشجو هستم!</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر تلفن امروز &lt;A href=&quot;http://www.bahramhs.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;بهرام حسین زاده&lt;/A&gt; نبود که متهمم کند به مخفی کاری و موذمار بازی اصفهانی و اینکه چرا تا حالا صدایش را در نیاورده ام- که خوب آنهم دلایلی داشت برای خودش- فکر نکنم حالا حالاها چیزی اینجا می نوشتم. اما حرف بهرام برای پیشگیری از اتهامات بعدی وادارم می کند که بگویم: بله دوستان، این روزها روزگار برایم طوری رقم خورده که بار دیگر دانشجو شوم، حالا تا کجا دوام بیاورم و تمامش کنم، بستگی به خیلی شرایط دارد که خدا می داند. یاحق.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 14:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>29</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                          &lt;IMG alt=&quot;بیست و نه&quot; hspace=0 src=&quot;http://parisha.persiangig.ir/Parinana%2003.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رسیدم به بیست و نه، فقط یکسال فرصت دارم که در قافله بیست و چند ساله ها بمانم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Oct 2009 06:38:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهنامه فیلم، شماره 400</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه خوب شد ماهنامه فیلم، شماره چهارصدمش– که خواهمش بلعید- مقارن شد با ماه مهر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                          &lt;IMG alt=&quot;فیلم 400&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.film-magazine.com/images/mag/400.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;            &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 17:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب فرار</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&quot;از خیابان مهرداد می خواهم وارد حکیم نظامی شوم، مقصد همان پیتزا فروشی نوستالژیک است، مجبورم بایستم ، رنوی بنفشی که دو دختر آن طرف شهری سوارش هستند از کنار ماشینم رد می شوند، در جلوی ماشینشان با سپر ماشین من برخورد می کند، حواسشان نیست، دنده عقب می گیرم، تازه متوجه می شوند که در رنو تو رفته، مقصر خودشان هستند، حال و حوصله وایسادن و جر و بحث کردن باهاشان اون هم دم افظار را ندارم، گازش را می گیرم، یکی از دخترها فریاد می زند آقا وایسا، حکیم نظامی خیلی شلوغ است، بدنبالم راهم می افتند، نمی توانم بایستم، باید مسیر را دوباره دور بزم بخاطر  همان مقصد  مورد نظر، ظاهرا جا مانده اند، برای اطمینان بیشتر  اینبار  از خیابان بالاتر از مهرداد دوباره وارد حکیم نظامی می شوم، خبری ازشان نیس ، از روبروی مهرداد که رد می شوم دوباره سر و کله شان پیدا می شود، وای خدای من اینها دیگه کجا دوباره پیدایشان شد؟ باز هم ترافیک وحشتناک حکیم نظامی، چیزی به افطار نمانده، باید مسیر را عوض کنم، فهمیده اند که توی همین خیابان کار دارم، توی آینه می بینم که پشت سرم هستند،  تا آنجا که می توانم پایم را روی پدال گاز فشار می دهم،  یک مسیر انحرافی خودش جور می شود، حالا روی پل آذر هستم، اینبار دیگر نرسیده اند، هرگز نرسیده اند... پیتزاهای آماده شده روی میز همان پیتزا فروشی نوستالژیک، احمد و گلشن هم کنارم هستند، امشب قطعا خواب رنوی بنفش آن دو دختر آن طرف شهری را می بینم...&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;از یک خاطره&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Sep 2009 16:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دریای همیشگی خزر! </title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر نام نویسی کارشناسی ارشد خواهرم در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تربیت مدرس نبود که فکر نکنم حالا حالاها  چشمم به جمال دریای همیشگی خزر! روشن می شد و &lt;A href=&quot;http://xs743.xs.to/xs743/09373/sahel667.jpg&quot; target=_Self&gt;عکسی&lt;/A&gt; به یادگار کنار ساحل می گرفتم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم یاری</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ما ز یاران چشم یاری داشتیم    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                                                 &lt;EM&gt;حافظ&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt; در این روزها که گاه اتفاقاتی بی حوصله ام می کند بدجور، شاید فقط &lt;STRONG&gt;رندان مست&lt;/STRONG&gt; استاد است که می تواند بدادم برسد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 13:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این مردم نازنین </title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیروز تمامش کردم، &lt;STRONG&gt;این مردم&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;نازنین، قصه های رضا کیانیان با مردم &lt;/STRONG&gt;را می گویم&lt;STRONG&gt;،&lt;/STRONG&gt; کتابی که به توصیه دوست شاعرم &lt;A href=&quot;http://ryra.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پژمان الماسی نیا&lt;/A&gt; - پژمان جان ببخش مرا باز هم دیدارمان دارد طولانی می شود و می دانم که همه ش تقصیر من است- خریدم. نثر ساده ی کیانیان در تعریف داستان ها و خاطره هایش از برخوردهایی که با مردم در جاهای مختلف داشته، در این کتاب نیز مثل همیشه گیرا و جذاب است و یاداوری برخی خصلت های این مردم نازنین در این سرزمین نازنین هم جالب و خنده دار است و هم گاهی تاسف بار. مثالش همین رعایت نکردن بسیاری از قوانین هنگام رانندگی ست که اتفاقا بخش زیادی از خاطره های کتاب هم حول و حوش همین موضوع می گذرد. هنگام خواندن کتاب گاهی یادم می امد همین عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی و کلا بد رانندگی کردن این مردم نازنین شهرم اصفهان را که خیلی خیلی فجیع تر از تهران و  برخی دیگر از شهرهای ایران است! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Aug 2009 06:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا عهدی است با جانان!</title>
<link>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اتفاقها که یکی یکی می افتند، برخی مهم، برخی کم اهمیت، هم درونی و هم بیرونی، درونی ها را که باید در ذهن و دل نگه دارم، شاید البته اگر شد و وقتش رسید بریزمشان بیرون و برایتان چند تایشان را گفتم، اما از بیرونی هایش، شاید مهمترینش حضورم برای بار دهم و به احتمال فراوان برای بار آخر در پشت صحنه سریال کیومرث پوراحمد باشد که همین دوشنبه بود که گذشت. پشت صحنه سریال &lt;STRONG&gt;پرانتز باز&lt;/STRONG&gt; که در روزهای آخر تصویربرداری اش، اکبر عبدی به عنوان بازیگر حضور داشت، خیلی خوب بود و از حالا بی صبرانه منتظرم تا نتیجه کار را روی صفحه تلویزیون ببینم و امیدوارم که تجربه لذت بخش دیدن &lt;STRONG&gt;قصه های مجید&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;سرنخ &lt;/STRONG&gt;برای این یکی هم تکرار شود.  اما حال این روزهایم : &lt;EM&gt;مرا عهدی است با جانان!&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 19:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alirezashirneshan&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>alirezashirneshan</dc:creator>
<guid>http://alirezashirneshan.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
